چگونگي تربيت و رشد صحيح ساختمان وجود انسان

چگونگي تربيت و رشد صحيح ساختمان وجود انسان

طرح جامع بنای انسانیت

ملعون بودن ويران كننده بنيان خدا

حكمرانان بر ساختمان وجود

مبارزه با طرح و نقشه ضد ارزشى

رفاقت صحيح با شكم و شهوت

مصالح ساختمان وجود

حراست از خانه دل

اخلاق صالحين در مصالح ساختمان وجود

معامله كردن با خدا

غلام تربيت شده در دست حكيمان الهى

کلید واژه : بنیان الله ، مصالح ساختمان وجود ، ملعون ، اخلاق صالحین

طرح جامع بنای انسانیت

طرح جامع و كامل ساختمان بى نظير انسانيت به وسيله وحى، نبوت و امامت ارائه شده است. در قرآن مجيد مى فرمايد: «إِنَّا هَدَيْنهُ السَّبِيلَ»[1] ما انسان را به اين راه هدايت و دلالت كرديم.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله) در آخرين سفرى كه به حج داشتند، در مسجد الحرام دوبار، يك بار در عرفات و دوبار در منى ، در ضمن سخنرانى بسيار مهمى فرمودند: خدايا! تو شاهد باش، آنچه كه مردم را به سعادت ابد مى رساند و از تيره بختى ابدى حفظ مى كند، من در طول اين بيست و سه سال براى مردم بيان كردم.

ائمه طاهرين (عليهم السلام ) هر كدام به نوبه خود، با بيان، نامه ها، اعمال و رفتارشان، حجت خدا را بر مردم تمام كردند. اين طرح جامع بناى انسانيت، تا قيامت در اختيار مردم است.

كار طرح معمارى و بنّايى را وجود مقدس حضرت حق، انبيا و ائمه (عليهم السلام) بر عهده داشتند، ولى ساختن اين بنا را با امكاناتى كه در اختيار انسان قرار دادند، مانند عقل، نعمت ها، عمر و اختيار، به خود انسان واگذار كردند؛ چون اگر كار بنّايى را نيز آنها بر عهده مى گرفتند، كمال و ارزشى براى انسان نبود و قيامت، پاداش، اجر، بهشت و جهنّم معنا و مفهوم نداشت.

در اين نقطه است كه پروردگار مى خواهد انسان به طور ابدى از فيوضات، عنايات، الطاف و رحمت خاصّه او در دنيا و آخرت بهره مند شود.

ملعون بودن ويران كننده بنيان خدا

دو روايت از وجود مبارك رسول خدا (صلى الله عليه و آله)، نقل شده است: در روايت اول رسول خدا(صلى الله عليه و آله) مى فرمايد: «الإنْسانُ بُنْيانُ اللّهِ مَلْعُونٌ مَنْ هَدَمَ بُنْيانَهُ»[2] انسان، نه بشر، چون بشر جنبه مادى اين موجود است و انسان جنبه ارزشى او. ساختمان انسانيت، ساختمانى الهى است. جالب اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از هزار نام خدا، اسم «الله» را انتخاب كردند، يعنى نمى گويند: «بنيان الرحمن» يا «بنيان الرحيم»، بلكه مى فرمايند: «بنيان الله» يعنى تمام ارزش هاى الهى در اين ساختمان قابل به كار رفتن است.

اما حرف به كجا منتهى شده است كه چاره اى نبوده جز اين كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بايد اين حرف را بفرمايند: «مَنْ رآنى فَقَدْ رَأَى الحَقَّ»[3] هركس مرا ببيند، حق را ديده است. يعنى من به شكل و صورت خدا هستم. اما خدا كه صورت ندارد، پس معنى آن اين است كه ارزش هاى الهى را به طور كامل مى توانيد در من ببينيد؛ يعنى من به قدرى تسليم و عاشق تعليم و تربيت محبوبم بوده ام كه همه ارزش ها را در خود طلوع داده ام. در تعريف پيغمبر (صلى الله عليه و آله) در آخرين آيات سوره توبه نگاه كنيد، خدا دارد از او حرف مى زند: «حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ»[4]
اين اخلاق خداست. در اين آيه براى پيغمبر (صلى الله عليه و آله) سه صفت بيان شده است: حريص نسبت به هدايت مردم و «رؤوف و رحيم». ما به خدا «رؤوف و رحيم» مى گوييم، خدا به پيغمبر (صلى الله عليه و آله). اين معنى «من رآنى فقد رأى الحق»[5] است. كسى كه مرا ببيند، حق را ديده است. حق يعنى همه ارزش هاى مثبت.

حكمرانان بر ساختمان وجود

اهل تسنن نقل مى كنند: ابن عباس مى گويد: من در سال شصت و يك هجرى در مسجد الحرام طواف مى كردم، گوينده را نديدم، فقط صدايش را شنيدم، كه داشت مى گفت: هر كس مى خواهد با پروردگار بيعت كند، با حسين بن على (عليه السلام) بيعت كند. اين حدّ و مقام انسانيت است كه در فرش زندگى كند، اما عرشى باشد.

اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى فرمايد: بدن هاى اين طايفه روى زمين است، ولى خودشان در اعلا عليين قرار دارند و از نزد خدا بر بدن حكمرانى مى كنند. اما آن طور كه قرآن مى فرمايد: عده اى دو حكمران بر بدنشان حاكم است: حاكم اول شكم است و حاكم دوم شهوت. كجا مى فرمايد؟ در اوائل سوره مباركه محمد (صلى الله عليه و آله): «الَّذِينَ كَفَرُواْ يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ»[6]

شهوت و شكم، چگونه؟ اين شهوت و شكم را كه پروردگار خودش به ما عنايت كرده است. يعنى هر وقت كسى به طرف شكم و شهوت برود، به سمت سقوط مى رود؟ يعنى انبيا و اوليا گاهى در سقوط و گاهى در صعود بودند؟ يعنى پاكان عالم گاهى در سقوط بودند و گاهى در عروج؟ نه. انبيا شكم و شهوت داشتند، اما هر دوى اين ها براى آنان ابزار عروج بود. به شكم و شهوت جواب مى دادند، ولى جوابى هماهنگ با خدا.

وقتى هفت سال در كاخ مصر مى بيند جواب دادن به زن مصرى هماهنگ با خدا نيست، جواب نمى دهد. با همين جواب ندادن دارد بالا مى رود، روزى كه هماهنگ با خدا مى خواهد جواب دهد، با همان جواب دادن نيز بالا مى رود.

ازدواج و شهوترانى مى كند، ولى مى گويد: مولاى من به من گفته است ازدواج كن و در چارچوب اين ازدواج مشروع شهوترانى كن، مى گويم: چشم.

با همين شكم و شهوت چه توليد كردند؟ بالاخره ماده و مصالح اوليه ساختمان انسان از خاك است. خاك وارد نبات و گوشت حيوان حلال گوشت شده، غذا و نطفه مى شود و سرانجام انسان ساخته مى شود. امثال حضرت ابراهيم (عليه السلام) مى خورند، شهوت را مصرف مى كنند، محصول آن مانند حضرت اسماعيل و اسحاق (عليهما السلام) مى شود. اين كار كه بالاترين عروج به سوى پروردگار است: «وَ الْباقِياتُ الصالِحاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبّكَ ثَوَابًا وَ خَيْرٌ أَمَلًا»[7] چه باقيات و صالحاتى از حضرت اسماعيل (عليه السلام) بالاتر كه از نسل او رسول خدا (صلى الله عليه و آله)، دوازده امام (عليهم السلام)، حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام)، ميليون ها عارف، اولياى خدا، مفسر و مرجع تقليد به وجود آمد؟چه باقيات الصالحاتى از اسحاق بالاتر كه از نسل او دو پيغمبر اولوالعزم مانند حضرت موسى و عيسى (عليهما السلام) به دنيا آمده است؟ اين در ظاهر نتيجه شهوت و شكم است، اما اينجا صحبت از سقوط نيست، بلكه شكم و شهوت نردبان عروج، صعود و رفتن به سوى پروردگار مهربان عالم هستند.

مبارزه با طرح و نقشه ضد ارزشى

چگونه اين شكم و شهوت حاكم هستند؟ اينجا كه محكوم هستند؛ يعنى شكم و شهوت در زندگى پاكان عالم، هر دو از طريق صاحبشان بنده پروردگار هستند، اما آنجا شكم و شهوت حاكم هستند، به چه علت؟ «يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعماُ»[8] شكم آنها، شكم حيوانى است؛ يعنى دهان بازى دارد كه هر چه مى خواهد، درون اين دهان مى ريزند؛ عرقش، شراب، گوشت خوك، پول حرام، دزدى، رشوه، غصب، اختلاس و حق مردم، حق خواهر و برادر و وارث. دهان باز است و شكم حاكم. شكم به صاحب خود مى گويد: بريز و او مى گويد: چشم. از كجا بريزم؟ مى گويد: از هر كجا و هر راهى كه مى شود. اينجا شكم حاكم است و اين شكم، شكم حيوانى است.

اما شهوت و شكمى كه با خواسته هاى پروردگار عزيز عالم هماهنگ است، همين طور است؟ خدا در قرآن در مورد اين ها مى فرمايد: «كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعامُ»[9] اين شكم را كه گاو، خر، سگ و خوك دارند. بحث شهوت و شكم در آنجا بحث ارزش است، نه بحث ضد ارزش. اين است كه مى فرمايد: هر كس مرا ببيند، حق را ديده است، يا هر كس مى خواهد با خدا بيعت كند، با امام حسين (عليه السلام) دست بيعت بدهد. يعنى اين مجموعه ارزش هاست: «الإنْسانُ بُنْيانُ اللّهِ مَلْعُونٌ مَنْ هَدَمَ بُنْيانَهُ»[10] اين ساختمان، ساختمان الهى است، ملعون است كسى كه اين ساختمان را خراب كند. تخريب تا جايى كه خدا بگويد: «كالانعام».

وارد كردن نقص در ساختمان وجود

اما روايت دوم را ابوذر مى گويد: من از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) شنيدم كه فرمودند:
ناقص؛ آن كسى كه از رحمت حق محروم است؛ نه كسى كه كور مادرزاد، يا كسى كه معلول است، چون ما آنقدر كور مادرزاد داشتيم كه با قبول تربيت خدا، فوق العاده شدند.

حضرت امام باقر(عليه السلام) وارد حرم رسول خدا(صلى الله عليه و آله) شدند، به همراه خود فرمودند:به اين مردم بگو: آيا امام باقر (عليه السلام) را مى بينيد؟ به هر كس گفت كه آيا حضرت امام باقر (عليه السلام) در حرم مشرف هستند؟ نگاهى به اين طرف و آن طرف كرد و گفت: نه. امام (عليه السلام) به او فرمودند: به گوشه حرم، نزد ابراهيم مكفوف، اين پيرمرد كور برو، بگو: آيا امام باقر (عليه السلام) در حرم است؟ رفت به ابراهيم مكفوف گفت: آيا حضرت باقر (عليه السلام) به حرم مشرف شده اند؟ گفت: بله، چند لحظه اى است كه آمدند. گفت: آيا ايشان را مى بينى؟ گفت: من در آن ناحيه كور نيستم كه ايشان را نبينم، بلكه چشم من خيلى قوى است، من از ناحيه چشم سر كور هستم، نه از ناحيه دل.

كسى به اميرالمؤمنين (عليه السلام) عرض كرد: شما خدا را ديده ايد كه او را عبادت مى كنيد؟ فرمود: من خداى نديده را عبادت نمى كنم. اين ها در ناحيه چشم دل، چشم خيلى قويى دارند. گوش و هوش آنان نيز قوى است و قدرت تسلّط آنان بر خودشان هم خيلى فوق العاده است.

رفاقت صحيح با شكم و شهوت

زمانى كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) حاكم كل مملكت بودند، بعد از نماز مغرب و عشا از مسجد كوفه به طرف خانه مى رفتند، قصابى كه آن طرف تر از مسجد بود، گفت: على جان! من مى خواهم بروم، اما چند كيلو گوشت مانده، مشترى ندارم، شما مى خواهيد ببريد؟ فرمود: نه، پول ندارم. گفت: رييس اين مملكت كه يكى از استان هايش كشور مصر، فلسطين و ايران است، پول ندارد؟ صاف تر از اولياى خدا در اين عالم نبود. گفت: چرا پول ندارى؟ فرمود: من از رياست جمهورى خود حقوق نمى گيرم، چند درخت خرما در مدينه دارم، با پول آن خرج سالم را تنظيم مى كنم. گفت: نسيه ببر. هر وقت خواستى پولش را بده. فرمود: چرا من با تو معامله نسيه كنم؟ با شكم خود معامله نسيه مى كنم، به شكم مى گويم: گوشت هست، اما پول ندارم كه بخرم و به تو بدهم، صبر كن، هر وقت پولدار شدم، به تو گوشت مى دهم. اين شكم با من رفيق تر از تو است؛ چون هر چقدر هم با من رفيق باشى، همين كه پولم دير بشود، تو به من بد نگاه مى كنى كه چرا پول مرا ندادى، اما هيچ وقت شكم من به من بد نگاه نمى كند. اين گونه مسلّط بودند.

پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) مى فرمايد: لعنت خدا بر كسى كه اين ساختمان را رو به خرابى ببرد و آن را ناقص نگهدارد.

مصالح ساختمان وجود

زيباترين مصالح را براى اين ساختمان قرار داده اند. در روايتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) مى فرمايند: از مصالح اين ساختمان، متخلّق شدن به اخلاق صالحين، صدق، چشم پاك، خوف از خدا، صبر، سخاوت و حيا است. اين مصالح در جهت اخلاق است و مصالح عملى و اعتقاديش نيز در جايگاه خود مسائلى دارد.

مثلًا براى ساختن قلب، مصالح ايمان به خدا، قيامت، فرشتگان، انبيا و كتاب هاى نازل شده از جانب حضرت حق است كه اگر دل در گرو اين پنج منبع باشد و هر چيز ديگرى مى خواهد به دل گره بخورد، با اين ها پخته شود، ساختمان وجود انسان كامل مى شود. چيزى كه مى خواهد با دل گره بخورد، با اين پنج چيز ميزان مى شود. اگر انسان اجازه دهدكه گره بخورد، ديگر اتفاق نمى افتد كه پسر نزد پدر و مادرش گريه كند كه من اين دختر را مى خواهم، مى گويند: اين دختر به ما نمى خورد، يا دختر مى گويد: من اين پسر را مى خواهم، مادر ناله مى زند كه اين پسر به خانواده ما نمى خورد. اما مردم به اندازه ازدواج و آنچه كه مى خواهند به دل شان گره بخورد اهميت نمى دهند كه اين چيزى كه مى خواهد به دل ما گره بخورد، به دل، خدا، فرشتگان، دين، قيامت، ائمه (عليهم السلام) و انبيا مى خورد، يا نه؟ آيا همسنگ با ارزش ها هست؟

حراست از خانه دل

از اميرالمؤمنين (عليه السلام) پرسيدند: چه شد كه به اين مقام رسيديد؟ امام (عليه السلام) فرمود: اول جلودار دلم بودم و هر چيز و هر كسى را به دل راه ندادم، بلكه ديدم هر چيزى كه به دل نمى خورد و به آن مربوط نيست، گفتم: تو بيگانه و غريبه اى، اينجا نيا، اينجا خانه كسى ديگر است. با راه ندادن غير، على شدم.

مرحوم ملا احمد نراقى شعر مفصلى دارد پدربزرگم اين شعر را مى خواند و بلند بلند گريه مى كرد. اواخر آن به پروردگار مى گويد:

  • من غلط كردم در اول بى شماراهرمن را راه دادم در حصار
  • يك نظر در كار اين ويرانه كندشمن خود را برون زين خانه كن

اخلاق صالحين در مصالح ساختمان وجود

پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در ادامه مى فرمايد: «تخلّق باخلاق الصالحين»[11] اين جمله كه در كتاب هاى ما معنا شده است، ده مورد را شيخ بهائى در كتاب اربعينش بيان مى كند كه اخلاق صالحين چه بوده است؟ صالحين، همان طور كه از لغت پيداست، عاشق تربيت، رشد، كمال، سالم و پاك شدن مردم و خوشبخت كردن آنها در دنيا و آخرت بودند. خيلى از مردمى كه در اين زمينه ارتباطى نداشتند، زجر مى كشيدند، ولى مردم را رها نمى كردند. يك مورد از توجه عاشقانه به ساختن مردم را براى شما بگويم. شما اسم آن را امر به معروف و نهى از منكر بگذار، اما اين امر به معروف و نهى از منكر خيلى هنرمندانه بوده است.

معامله كردن با خدا

دانشمندى به نام سعيد بن مسيّب در مدينه زندگى مى كرد. امام باقر (علیه السلام) او امام كامل كرده بود. كار اين دانشمند درس دادن بود. زمانى كه عبدالملك مروان حاكم كشور است. نماينده اى با اختيارات تامّ مى فرستد كه اين دختر را از سعيد بن مسيّب براى پادشاه كشور خواستگارى كن، دختر و خودش هر چه مهريه و چيز ديگر خواستند قبول كن و امضا بده. نماينده عبدالملك آمد و با سعيد بن مسيّب مفصل صحبت كرد و همه مژده ها را به او داد و سعيد نيز بعد از تمام شدن حرف او گفت: اين دختر را به عبدالملك شوهر نمى دهم. آن نماينده خداحافظى كرد و رفت.

روزى سر درس به شاگردش كه لباس معمولى به تنش بود گفت: دو روز است كه درس را تعطيل كردى، خيلى براى من سنگين است، چرا؟ اشك شاگردش ريخت، گفت: من تازه عروسى كرده بودم، همسرم مريض شد و مرد. اين دو روز دست اندر كار كفن و دفن او بودم.گفت: پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است كه بى زن زندگى كردن، شرّ است، شما همين امشب بايد ازدواج كنى.گفت: من تازه همسرم مرده و وضع مالى خوبى ندارم، چه كسى به من دختر مى دهد؟ گفت: من.

دخترى كه شاه به دنبالش فرستاده بود. يعنى من دخترم بايد با انسان ازدواج كند، نه با شاه. گفت: چند لحظه صبر كن، رفت و به دخترش گفت: شوهرى دانشجو، سالم و پاك به خواستگارى تو آمده است، مى خواهى تو را به ازدواج او بدهم؟ گفت: پدر! شما سرد و گرم روزگار را چشيده ايد، اگر مصلحت من مى دانيد، من حاضرم. آمد به جوان گفت: دخترم حاضر است. عقدش را اكنون مى خوانم و اول غروب عروس را مى آورم و به تو تحويل مى دهم. اول غروب آمد، در زد، داماد آمد، به او گفت: استاد! مهريه چه باشد؟ من پول ندارم تا مهر دختر را بدهم. آن زمان مهر را نقد مى پرداختند. گفت: كلّ قرآن را شرط الهى مى كنم كه بايد به دخترم ياد بدهى، اين مهريه دختر من است، ديگر چه مى خواهى؟ ازدواج تمام شد.

غلام تربيت شده در دست حكيمان الهى

حال تربيت شده ديگرى را از زبان اين سعيد بن مسيّب بشنويد، مى گويد: در مدينه قحطى شده بود، جمعيتى از مردم مدينه به بيابان رفتند تا نماز باران بخوانند. ما هم رفتيم در گوشه نشستيم و تماشا كرديم. ديدم مردم نماز باران را خواندند و اشك ريختند و رفتند، اما خبرى نشد. وقتى كه خلوت شد، از پشت تپه صدايى شنيدم، اما صدا بلند نبود، صدايى است كه به خدا مى رسد. آمدم ديدم كارگر سياه چهره اى صورتش روى خاك است و به پروردگار مى گويد: به بازيگرى ها، گناهان و قلب سياه اين مردم نگاه نكن، به كرم خود نگاه كن و باران را بفرست. تا سرش را از روى خاك بلند كرد، ابر پديدار شد و باران ريخت.

ما به دنبالش آمديم تا ببينيم خانه اين شخص كجاست، تا برويم و بگوييم: واقعاً اگر تو غلامى، تو ارباب شو و من غلام تو مى شوم. كوچه به كوچه، آهسته آمدم، ديدم به خانه امام زين العابدين (عليه السلام) رفت. قدرى صبر كردم، بعد در زدم و درون خانه آمدم، گفتم: يابن رسول الله! تو كريمى، يكى از اين غلام هاى خود را به من ببخش. امام زين العابدين (عليه السلام) فرمودند: عيبى ندارد. غلامان را آوردند و فرمودند: كدام را مى خواهى؟ عرض كردم: اين ها را نمى خواهم. فرمود: غلام ديگرى دارم كه كار حيوانات مرا انجام مى دهد. او صدا بزنيد بيايد. صدا زدند و آمد. عرض كردم: آقا! من اين شخص را مى خواهم. امام چهارم (عليه السلام) فرمودند: اى غلام! سعيد بن مسيب تو را مى خواهد. تو را به او ببخشم؟ او جواب نداد. به سعيد رو كرد و گريست. گفت: اى سعيد! مرا از امام زين العابدين (عليه السلام) جدا نكن، من مى ميرم، سعيد گفت: ناراحت نباش. تو را نمى برم. سعيد رفت. غلام ديد كه مقام معنويش بر او معلوم شده و او بى خود به دنبالش نيامده است و حتماً در بيابان آن حال او را ديده است. نگران شد. خلوص را ببينيد و ياد بگيريد.

سعيد مى گويد: من چند قدم رفته بودم كه غلامان امام زين العابدين (عليه السلام) آمدند و گفتند: امام مى فرمايند: براى تشييع جنازه آن غلام بيا، او نزد محبوبش رفته است.

  • ز هر چه غير يار استغفر اللهز بود مستعار استغفر اللهسر آمد عمر و يك ساعت ز غفلتنگشتم هوشيار استغفر الله
  • جوانى رفت و پيرى هم سرآمدنكردم هيچ كار استغفر اللنكردم يك سجودى در همه عمركه آيد آن به كار استغرالله
  • ز كردار بدم صد بار توبهز گفتارم هزار استغفراللهشدم دور از ديار يار اى فيضمنِ مهجور زار استغر الله

حجت الاسلام والمسلمین انصاریان


[1]. انسان ، آیه 3

[2]. أساس البلاغة / ص : 52

[3]. بحار الأنوار (ط - بيروت) / ج 58 / ص : 235

[4]. توبه ، آیه 128

[5]. بحار الأنوار (ط - بيروت) / ج 58 / ص : 235

[6]. محمد ، آیه 12

[7]. کهف ، آیه 46

[8]. محمد ، آیه 12

[9]. همان

[10]. أساس البلاغة / ص : 52

[11] . روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه (ط - القديمة) / ج 3 /ص : 398

Powered by TayaCMS