خطبه 55 نهج البلاغه : توضيحاتى پيرامون جنگ صفّين

خطبه 55 نهج البلاغه : توضيحاتى پيرامون جنگ صفّين

موضوع خطبه 55 نهج البلاغه

متن خطبه 55 نهج البلاغه

ترجمه مرحوم فیض

ترجمه مرحوم شهیدی

ترجمه مرحوم خویی

شرح ابن میثم

ترجمه شرح ابن میثم

شرح مرحوم مغنیه

شرح منهاج البراعة خویی

شرح لاهیجی

شرح ابن ابی الحدید

شرح نهج البلاغه منظوم

موضوع خطبه 55 نهج البلاغه

توضيحاتى پيرامون جنگ صفّين

متن خطبه 55 نهج البلاغه

و من كلام له (عليه السلام) و قد استبطأ أصحابه إذنه لهم في القتال بصفين

أَمَّا قَوْلُكُمْ أَ كُلَّ ذَلِكَ كَرَاهِيَةَ الْمَوْتِ فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِي دَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ شَكّاً فِي أَهْلِ الشَّامِ فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي وَ تَعْشُوَ إِلَى ضَوْئِي وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَى ضَلَالِهَا وَ إِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا

ترجمه مرحوم فیض

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در صفّين موقعى كه اصحاب آن بزرگوار تصوّر كردند در شروع به جنگيدن (با مردم شام) درنگ و كندى مى نمايد

(چون در صفّين آب بتصرّف حضرت در آمد و از اهل شام ممانعت ننمود چند روزى جنگ متاركه گشت، پس بعضى از لشگريان گفتند تأمّل او در فرمان بجنگ شايد براى اينست كه از مرگ و كشته شدن مى ترسد، و برخى ديگر گفتند شايد براى اينست كه در وجوب جنگيدن با مردم شام شكّ و ترديد دارد، حضرت در پاسخ آنان فرمود):

امّا سخن شما كه آيا اين همه تأمّل و درنگ من براى ترس از مرگ و كشته شدن است پس سوگند بخدا هيچ باكى ندارم از داخل شدن در مرگ (كشته شدن در ميدان كارزار) يا اينكه ناگاه مرگ مرا دريابد، و امّا سخن شما در اينكه (فرمان جنگيدن نمى دهم براى آنست كه در وجوب كارزار) با اهل شام مرا شكّ و ترديدى است، پس سوگند بخدا يك روز جنگ كردن را بتأخير نينداختم مگر براى آنكه مى خواهم گروهى (از ايشان) بمن ملحق گرديده هدايت شوند (از گمراهى دست كشيده براه راست قدم نهند)و بچشم كم نور خود روشنى راه مرا ببينند، و اين تأمّل و درنگ در كارزار نزد من محبوبتر است از اينكه آن گمراهان را بكشم و اگر چه (ايشان دست از ضلالت و گمراهى بر نداشته بالأخره كشته ميشوند و در قيامت) با گناهانشان (مخالفت با امام و پيروى نمودن از دشمنان آن حضرت) باز مى گردند (گرفتار خواهند شد)

ترجمه مرحوم شهیدی

و از سخنان آن حضرت است ياران امام مى گفتند، چرا در رخصت جنگ با شاميان درنگ مى كندامّا گفته شما كه اين همه درنگ به خاطر ناخوش داشتن مرگ است. به خدا، پروا ندارم كه من به آستانه مرگ در آيم يا مرگ به سر وقت من آيد. امّا گفته شما كه در جنگ با شاميان دو دل مانده ام، به خدا كه يك روز جنگ را واپس نيفكنده ام، جز كه اميد داشتم گروهى به سوى من آيند، و به راه حقّ گرايند، و به نور هدايت من راه پيمايند. اين مرا خوشتر است تا شاميان را بكشم و گمراه باشند، هر چند خود گردن گيرنده گناه باشند.

ترجمه مرحوم خویی

از جمله كلام آن عاليمقام است در حالتى كه دير شمردند اصحاب او رخصت و اذن دادن او ايشان را در جنگ صفين كه فرمود:

امّا گفتار شما كه آيا اين همه تعلّل و تأخير و منع از قتال بجهة مكروه داشتن مرگست و فنا پس قسم بخداوند كه هيچ باك ندارم كه داخل شوم بسوى مرگ يا خارج شود مرگ بسوى من، و أمّا گفتار شما كه اين تاخير و مسامحه بجهة شك من است در قتال أهل شام پس بحقّ خدا كه دفع نكردم حرب را يك روز مگر بملاحظه طمعى كه دارم در اين كه لاحق شود بمن طايفه پس هدايت يابند بجهة اقتداء بمن و بنگرند بچشم ضعيف بسوى روشنى راه من، و اين محبوب تر است نزد من از آنكه بكشم آن گروه را بگمراهى ايشان و اگر چه باشند كه باز مى گردند بگناهان خود در آن جهان.

شرح ابن میثم

و من كلام له عليه السّلام و قد استبطأ أصحابه إذنه لهم فى القتال بصفين

أَمَّا قَوْلُكُمْ أَ كُلَّ ذَلِكَ كَرَاهِيَةَ الْمَوْتِ فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِي دَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ شَكّاً فِي أَهْلِ الشَّامِ فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي وَ تَعْشُوَ إِلَى ضَوْئِي وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَى ضَلَالِهَا وَ إِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا

اللغة

أقول: عشا إلى النار: استدلّ عليها ببصر ضعيف. و باء بإثمه: أى رجع به.

المعنى

و هذا الفصل مناسب للّذي قبله. و السبب فيه أنّ أصحابه لمّا طال منعه لهم عن قتال أهل الشام ألحّوا عليه في طلبه حتّى نسبه بعضهم إلى العجز و كراهيّة الموت، و نسبه بعضهم إلى الشكّ في وجوب قتال هؤلاء. فأورد عليه السّلام شبهة الأوّلين و هى قوله: أكلّ ذلك كراهيّة الموت، و روى كراهيّة بالنصب على المفعول و سدّ مسدّ الخبر.

و أجاب عنها بقوله: فو اللّه ما ابالى. إلى قوله: إلىّ، و صدق هذا الدعوى المؤكّدة بالقسم البارّ ظاهر منه فإنّ العارف بمعزل عن تقيّة الموت خصوصا نفسه القدسيّة كما سبق، و نسبة الدخول على الموت و الخروج إليه نسبة مجازيّة تستلزم ملاحظة تشبيهه بحيوان مخوف. ثمّ أورد الشبهة الثانية و هى قوله: و أمّا قولكم شكّا في أهل الشام. و أجاب عنها بقوله: فو اللّه ما دفعت الحرب: إلي آخره، و تقريره أنّ المطلوب الأوّل من الأنبياء و الأولياء إنّما هو اهتداء الخلق بهم من ظلمة الجهل، و استقامة امورهم في معاشهم و معادهم بوجودهم، و إذا كان هذا هو المطلوب الذّاتى له عليه السّلام من طلب هذا الأمر و القتال عليه و كان تحصيل المطالب كلّما كان ألطف و أسهل من القتل و القتال كان أولى لا جرم كان انتظاره بالحرب و مدافعتها يوما فيوما إنّما هو انتظار و طمع أن يلحق به منهم من تجذب العناية الإلهيّة بذهنه إلى الحقّ فيهتدى به في طريق اللّه و يعشو إلى ضوء عمله و كماله، و كان ذلك أحبّ إليه من قتلهم على ضلالتهم و إن كان كلّ ضالّ إنّما يرجع بإثمه إلى ربّه و يكون رهين عمله كما قال تعالى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ. قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْ ءٍ وَ لا.

ترجمه شرح ابن میثم

از سخنان آن حضرت (ع) است هنگامى كه يارانش تصور كردند حضرت در جنگ با شاميان كندى و درنگى دارد ايراد فرموده است.

أَمَّا قَوْلُكُمْ أَ كُلَّ ذَلِكَ كَرَاهِيَةَ الْمَوْتِ فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِي دَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ شَكّاً فِي أَهْلِ الشَّامِ فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي وَ تَعْشُوَ إِلَى ضَوْئِي وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَى ضَلَالِهَا وَ إِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا

لغات

عشا الى النّار: با چشم ضعيف به سوى آتش راهنمايى شد. وباء بإثمه: بازگشت به سوى گناهش.

ترجمه

«امّا اين پندار شما، كه تا اين اندازه درنگ در امر كارزار براى اين است كه من از مرگ مى ترسم، گمانى نادرست و سخنى بى مورد است به خدا سوگند، من از اين بيمناك نيستم كه مرگ بر من در آيد و يا من بر مرگ وارد شوم و اين گفتار شما كه در باره جنگ با شاميان ترديد داشته باشم، نيز سخن نادرستى است به خدا سوگند، من هيچ روز دست از كار جنگ نكشيدم جز اين كه انتظار داشتم، گروهى از شاميان به من بپيوندند و هدايت شوند، و ديدگان كم فروغ خود را با نور هدايت من روشن سازند، و اين در نزد من دوست داشتنى تر است كه آنها را در حال گمراهى بكشم، هر چند وزر و وبال اين گناه در قيامت بر خود آنهاست. (ولى من وظيفه دارم تا حد امكان، مبادرت بخون ريزى نكنم)».

شرح

مى گويم (شارح) اين كلام حضرت با سخن سابق امام (ع) مناسبت دارد، و دليل ايراد اين كلام در آغاز جنگ صفّين اين بوده است كه با وجود اصرار شديد يارانش بر شروع جنگ، چند روزى حضرت آنها را از شتابزدگى در باره كارزار با مردم شام بازداشت. تعلّل حضرت در جنگ، اين توهّم را براى اصحابش پيش آورد كه، امام (ع) قصد جنگ ندارد. بعضى پا را از اين فراتر نهاده به آن بزرگوار نسبت عجز و ناتوانى داده گفتند كه از مرگ مى ترسد و گروهى ديگر گفتند: در باره جنگ با مردم شام مردّد و مشكوك است.

امام (ع) شبهه دسته اول را كه مى گفتند: تمام اين امروز و فرداها به دليل كراهت داشتن از مرگ است چنين جواب دادند: به خدا سوگند، باكم نيست كه من بر مرگ وارد شوم و يا مرگ به سوى من آمده و بر من وارد شود. درستى اين ادّعا را حضرت با سوگند به نام مقدس حق تعالى تأكيد كرده اند، پر واضح است كه شخص عارف از مرگ پرهيزى ندارد، به ويژه نفس مقدس آن بزرگوار، چنان كه در اين باره قبلا توضيح داديم.

نسبت وارد شدن در مرگ و خارج شدن مرگ به سوى انسان نسبت مجازى است كه از باب تشبيه مرگ به حيوانى خطرناك آورده شده است. پس از پاسخ شبهه دسته اول، به جواب دسته دوّم پرداخته كه مى گفتند: در باره جنگ با مردم شام ترديد دارد.

حضرت مى فرمايند: به خدا سوگند، تأخير در باره جنگ به دليل هدايت مردم شام صورت مى گيرد، توضيح بيان امام (ع) اين است: هدف اصلى پيامبران و اولياى خدا هدايت مردم به راه راست و بيرون آوردن آنها از تاريكى جهل و نادانى است. بدين منظور كه مردم، زندگى و آخرتشان از بركت وجود انبيا و اوليا سامان يابد. وقتى كه معلوم شد هدف مورد نظر و خواست واقعى امام (ع) از جنگ و صلح اين باشد، به دست آوردن اين مقصود از آسانترين طريق اهميّت بيشترى دارد. بنا بر اين حضرت ناگزير بوده است كه جنگ را به تأخير اندازد و هدايت يابى اهل شام را از طريق مسالمت آميز انتظار داشته باشد، بدين اميد كه شايد افرادى را جاذبه عنايت خداوندى دريابد و لطف حق سبب پيوسته شدنشان به راه خدا گشته هدايت يافته و به نورانيّت روشنائى، كمال و سعادت راه يابند و ديدگانشان به نور رفتار و كمال امام روشن شود.

هدايت يابى آنها بدين طريق دوست داشتنى تر بود براى امام از اين كه آنها را در عين گمراهى و ضلالت بكشد، هر چند تمام گمراهان با كوله بار گناهانشان به محضر خداوند وارد گشته، و خود در گرو اعمال بدشان خواهند بود. چنان كه حق تعالى مى فرمايد: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ » «قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْ ءٍ وَ لا با توجه به آيات كريمه گناه مردم شام بر ضرر خودشان به حساب مى آيد كه به امام (ع) پشت كرده بودند. ولى امام (ع) با توجّه به وظيفه امامت اميد به ارشاد آنها داشت و جنگ را به تأخير مى انداخت.

شرح مرحوم مغنیه

دخل الى الموت أو خرج اليه:

أمّا قولكم أكلّ ذلك كراهية الموت فو اللّه ما أبالي أدخلت إلى الموت أو خرج الموت إليّ. و أمّا قولكم شكّا في أهل الشّام فو اللّه ما دفعت الحرب يوما إلّا و أنا أطمع أن تلحق بي طائفة فتهتدي بي و تعشو إلى ضوئي، و ذلك أحبّ إليّ من أن أقتلها على ضلالها و إن كانت تبوء بآثامها.

اللغة:

المراد بتعشو هنا تقصد، لأن من رأى ضوءا، و لو بنظر ضعيف فربما قصده مهتديا به، و تبوء: ترجع.

الإعراب:

أكل ذلك «كل» يجوز نصبها بفعل محذوف أي أ تفعل كل ذلك، و يجوز رفعها بالابتداء و الخبر محذوف أي كائن منك، و كراهية مفعول من أجله للفعل أو للخبر المحذوف، و أما قولكم فمبتدأ، و الخبر محذوف أي أتأخر عن القتال. و المصدر من ان تلحق منصوب بنزع الخافض المحذوف.

المعنى:

كان من دأب الإمام (ع) أن لا يتعجل الحرب حتى و لو التقى الجمعان.. و قد كان خصومه ينضحون جيشه بالنبل، فيحتمل و يصبر، و يأمر أصحابه بالصبر، قال ابن أبي الحديد و غيره من الشارحين: ان أمير المؤمنين (ع) بعد ما ملك الماء على أصحاب معاوية في صفين، و سقاهم منه مكث أياما لا يأمر بالحرب، و لما سئم أصحاب الإمام الانتظار و المطاولة قال له البعض: يقولون: انك تكره الحرب كراهية الموت، أو انك في شك من قتال أهل الشام، فقال: (أما قولكم: أكل ذلك كراهية الموت فو اللّه ما أبالي دخلت الى الموت، أو خرج الموت إليّ). علي يكره الموت و هل في سيرته ما يشعر بذلك ألا تدل أفعاله قبل أقواله أنه آنس بالموت من الطفل بمحالب أمه و هل لعلي من أمنية في حياته غير الاستشهاد في سبيل اللّه و الحق و من أقواله: «ان الموت طالب حثيث لا يفوته المقيم، و لا يعجزه الهارب، ان أكرم الموت القتل، و الذي نفس علي بن أبي طالب بيده لألف ضربة بسيف أهون علي من ميتة على فراش في غير طاعة اللّه». و الكل يعلمون ان كلام الإمام هو نفسه بالذات حتى كأنه خلق منه، أو خلقا معا.

(و ما قولكم شكا في أهل الشام). ان الإمام على يقين من ضلال أهل الشام، و لكن هذا لا يدعوه الى اليأس منهم، فكم من فرج جاء بعد الضيق و ضال عرف مواقع خطأه، و فاسد آب الى رشده (فو اللّه ما دفعت الحرب يوما أي أخرتها و سوّفتها الا و أنا أطمع أن تلحق بي طائفة فتهتدي بي، و تعشو الى ضوئي). ان الحرب وسيلة لدفع الشر، و ليست غاية في نفسها، و اذن فعلى المحارب أن لا يبادر اليها إلا بعد اليأس، و الإمام لا يؤخر الحرب لحظة إلا مع الأمل في أن يهتدي البعض بنوره و ضيائه، و هل الروية و التثبت في الدماء خطأ و جريمة. و من أقواله: «لا تيأسوا من مدبر، فإن المدبر عسى أن تزل به إحدى قائمتيه أي رجليه و تثبت الأخرى، فترجعا حتى تثبتا جميعا».

(و ذلك أحب إليّ من أن أقتلها على ضلالها، و ان كانت تبوء بآثامها).

ذلك اشارة الى تأخير الحرب مع الأمل بهداية من يهتدي، و المعنى ان هذا التأخير أحب الى قلبه من الإسراع الى قتل الضال على ضلاله، و ان كان إثمه على نفسه لا على غيره.. و هذا أشبه بقول من يقول: لئن أحسن الظن بالمسي ء أحب إليّ من أن أسرع الى سوء الظن به مع علمي بأن «من عمل صالحا فلنفسه و من أساء فعليها» سواء أظن الناس به خيرا أم شرا.

شرح منهاج البراعة خویی

و من كلام له عليه السّلام

و هو الرابع و الخمسون من المختار فى باب الخطب و قد استبطأ اصحابه اذنه لهم في القتال بصفين أمّا قولكم أكلّ ذلك كراهية الموت فو اللّه ما أبالي أدخلت إلى الموت أو خرج الموت إليّ، و أمّا قولكم شكاّ في أهل الشّام فو اللّه ما دفعت الحرب يوما إلّا و أنا أطمع أن تلحق بي طايفة فتهتدي بي و تعشو إلى ضوئي و ذلك أحبّ إلىّ من أن أقتلها على ضلالها و أن كانت تبوء بآثامها.

اللغة

(عشى) إلى نار و إليها يعشو عشوا رآها ليلا من بعيد ببصر ضعيف فقصدها، و يقال لكلّ قاصد عاش، قال الشّاعر:

  • متى تأته تعشو إلى ضوء نارهتجد خير نار عندها خير موقد

و (باء) باثمه رجع به قال سبحانه: إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ اى ترجع إلى ربّك متلبّسا باثمي و اثمك

الاعراب

كلّ ذلك في بعض النّسخ بالنّصب فيكون مفعولا لفعل محذوف، و كراهيّة منصوب على المفعول لاجله اى تفعل كلّ ذلك لأجل كراهيّة الموت، و في أكثر النّسخ كلّ مرفوع فيكون مبتدأ محذوف الخبر تقديره أكلّ هذا مفعول او تفعله كراهية للموت، و جوز في الكراهية الرّفع أيضا على قراءة كلّ بالرّفع على أنّه خبر منه و شكّا منصوب على أنّه مفعول له أيضا و عامله محذوف أى إنّي اسامح في القتال للشّكّ، او منصوب على المصدريّة أى أشكّ شكّا

المعنى

اعلم أنّه قد روى أنّه لمّا ملك أمير المؤمنين الماء بصفّين و سمح بأهل الشّام في المشاركة و المساهمة رجاء أن يعطفوا إليه استمالة لقلوبهم و إظهار المعدلة و حسن السّيرة فيهم، مكث أيّاما لا يرسل إلى معاوية أحدا و لا يأتيه من عنده أحد، قال له أهل العراق: يا أمير المؤمنين خلّفنا نسائنا و ذرارينا بالكوفة و جئنا إلى أطراف الشّام لنتّخذها وطنا ائذن لنا في القتال فانّ النّاس قد قالوا، قال لهم: ما قالوا فقال منهم قائل: إنّ النّاس يظنّون أنّك تكره الحرب كراهية للموت و أنّ من النّاس من يظنّ أنّك في شكّ من قتال أهل الشّام فأجابهم عليه السّلام بذلك و ردّ زعم الفرقة الاولى بقوله (أمّا قولكم أكل ذلك كراهيّة الموت فو اللّه ما أبالى أدخلت إلى الموت أو خرج الموت إلى) ضرورة أنّ العارف باللّه بمعزل عن تقيّته الموت خصوصا من بلغ الغاية في الكمالات النّفسانية و الخصال القدسيّة و ردّ زعم الفرقة الثّانية بقوله (و أمّا قولكم شكّا في أهل الشّام فو اللّه ما دفعت الحرب يوما إلا و أنا أطمع أن تلحق بي طائفة) منهم (فتهتدي بى و تعشو إلى ضوئى) و تستضيئوا بي و فيه تعريض بضعف بصائر أهل الشّام فهم في الاهتداء بهداه كمن يعشو ببصر ضعيف إلى النّار في الليل و لمّا كان المقصود بالذات للأنبياء و الأولياء هو اهتداء الخلق بهم و الاكتساب من كمالاتهم و الاستضائة بأنوارهم، و كان تحصيل ذلك المقصود باللّطف و الرّفق أولى من القتل و القتال، لا جرم حسن انتظاره بالحرب و مدافعتها يوما فيوما طمعا لأن يلحق به منهم من يجذب العناية الالهيّة بذهنه و يجرّه نور التّوفيق الأزلي إلى مدارج الكمال و اليقين و سلوك طريق الحقّ المبين و لأجل ذلك رتّب عليه قوله (و ذلك أحبّ إلىّ من أن أقتلها على ضلالها و ان كانت) الطائفة الضّالّة (تبوء) إلى ربّها (بآثامها) إذ كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى

شرح لاهیجی

و من كلام له (علیه السلام) يعنى از كلام امير المؤمنين عليه السّلام است و قد استبطأ اصحابه اذنه لهم فى القتال بصفّين يعنى بتحقيق كه درنگ و كندى ديدند اصحاب امير المؤمنين (علیه السلام) در رخصت او مر اصحابش را در قتال در منزل صفّين و چون طول كشيد عدم رخصت و اذن ندادن بجنگ بعضى از جهّال گفتند كه شايد بتقريب عجز و كراهت از مرگ باشد و بعضى ديگر گفتند كه يمكن تشكيك كرده باشد در وجوب اين مقاتله پس امير (علیه السلام) در ردّ شبهه ايشان گفتند امّا قولكم ا كلّ ذلك كراهيّة الموت يعنى امّا قول شما كه جميع تساهل در جنگرا بسبب كراهت مرگ ميكنم فو اللّه ما ابالى دخلت الى الموت او خرج الموت الىّ يعنى پس سوگند بخدا كه هيچ باكى ندارم كه داخل در موت گردم و باراده و اختيار اسباب مرگ را از براى خود مهيّا و اماده گردانم يا اين كه از خارج اسباب مرگ بمن رسد غفلة و ناگاه زيرا كه آن جناب بموت ارادى مرده بودند و مطلقا تعلّقى نداشتند و موت طبيعى را شايق بودند تا از مضيق دنياء فانى خلاص شده بلقاء پروردگار بر وجه تام و تمام فايز و رستگار گردند و امّا قولكم شكّا فى اهل الشّام فو اللّه ما دفعت الحرب يوما الّا و انا اطمع ان تلحق بى طائفة فتهتدى بى و تعشوا الى ضوئى يعنى و امّا قول شما كه اذن ندادن از جهة شكّ در قتال اهل شام است پس سوگند بخدا كه باز نداشتم جنگرا روزى مگر كه مى خواستم كه ملحق شوند بمن طائفه پس مهتدى گردند و در يابند هدايت و راه راست را بسبب من و در تاريكى ضلالت خودشان بينند روشنائى را و پا در راه گذارند بضوء و روشنائى ارشاد وهدايت من فهو احبّ الىّ من ان اقتلها على ضلالها يعنى پس ان اهتداء انها دوست تر بود بسوى من از اين كه بقتل رسانم آن طايفه را در حالتى كه بر گمراهى خود باشند و ان كانت تبوء باثامها يعنى من طمع لحوق و اهتداء ان طايفه داشتم اگر چه بودند انها باين حالت كه رجوع كنند بگناهان خودشان يعنى بودند بحسب خلقت كه رجوع كنند بعصيان و رو آورند بگناهان مقتضاء جبلّت خودشان پس فائده تانّى و مدارا اتمام حجّت و تماميّت اسباب هلاكت ايشان باشد نه ترس از موت و تشكيك در امر قتال با ايشان چنانچه گمان بردند اگر چه نظر بشفقت بعباد اللّه دوستر مى داشت اهتداء آنها را

شرح ابن ابی الحدید

و من كلام له ع و قد استبطأ أصحابه إذنه لهم في القتال بصفين

أَمَّا قَوْلُكُمْ أَ كُلَّ ذَلِكَ كَرَاهِيَةَ الْمَوْتِ فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِي دَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ شَكّاً فِي أَهْلِ الشَّامِ فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي وَ تَعْشُوَ إِلَى ضَوْئِي فَهُوَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَى ضَلَالِهَا وَ إِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا من رواه أ كل ذلك بالنصب فمفعول فعل مقدر أي تفعل كل ذلك و كراهية منصوب لأنه مفعول له و من رواه أ كل ذلك بالرفع أجاز في كراهية الرفع و النصب أما الرفع فإنه يجعل كل مبتدأ و كراهية خبره و أما النصب فيجعلها مفعولا له كما قلنا في الرواية الأولى و يجعل خبر المبتدأ محذوفا و تقديره أ كل هذا مفعول أو تفعله كراهية للموت ثم أقسم إنه لا يبالي أ تعرض هو للموت حتى يموت أم جاءه الموت ابتداء من غير أن يتعرض له . و عشا إلى النار يعشو استدل عليها ببصر ضعيف قال

  • متى تأته تعشو إلى ضوء نارهتجد خير نار عندها خير موقد

و هذا الكلام استعارة شبه من عساه يلحق به من أهل الشام بمن يعشو ليلا إلى النار و ذلك لأن بصائر أهل الشام ضعيفة فهم من الاهتداء بهداه ع كمن يعشو ببصر ضعيف إلى النار في الليل قال ذاك أحب إلي من أن أقتلهم على ضلالهم و إن كنت لو قتلتهم على هذه الحالة لباءوا بآثامهم أي رجعوا قال سبحانه إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ أي ترجع

من أخبار يوم صفين

لما ملك أمير المؤمنين ع الماء بصفين ثم سمح لأهل الشام بالمشاركة فيه و المساهمة رجاء أن يعطفوا إليه و استمالة لقلوبهم و إظهارا للمعدلة و حسن السيرة فيهم مكث أياما لا يرسل إلى معاوية و لا يأتيه من عند معاوية أحد و استبطأ أهل العراق إذنه لهم في القتال و قالوا يا أمير المؤمنين خلفنا ذرارينا و نساءنا بالكوفة و جئنا إلى أطراف الشام لنتخذها وطنا ائذن لنا في القتال فإن الناس قد قالوا قال لهم ع ما قالوا فقال منهم قائل إن الناس يظنون أنك تكره الحرب كراهية للموت و إن من الناس من يظن أنك في شك من قتال أهل الشام

فقال ع و متى كنت كارها للحرب قط إن من العجب حبي لها غلاما و يفعا و كراهيتي لها شيخا بعد نفاد العمر و قرب الوقت و أما شكي في القوم فلو شككت فيهم لشككت في أهل البصرة و الله لقد ضربت هذا الأمر ظهرا و بطنا فما وجدت يسعني إلا القتال أو أن أعصي الله و رسوله و لكني أستأني بالقوم عسى أن يهتدوا أو تهتدي منهم طائفة فإن رسول الله ص قال لي يوم خيبر لأن يهدي الله بك رجلا واحدا خير لك مما طلعت عليه الشمس

قال نصر بن مزاحم حدثنا محمد بن عبيد الله عن الجرجاني قال فبعث علي ع إلى معاوية بشير بن عمرو بن محصن الأنصاري و سعيد بن قيس الهمداني و شبث بن الربعي التميمي فقال ائتوا هذا الرجل فادعوه إلى الله عز و جل و إلى الطاعة و الجماعة و إلى اتباع أمر الله سبحانه فقال له شبث يا أمير المؤمنين أ لا تطمعه في سلطان توليه إياه و منزلة يكون له بها أثره عندك إن هو بايعك فقال ائتوه الآن و القوه و احتجوا عليه و انظروا ما رأيه في هذا . فأتوه فدخلوا عليه فحمد أبو عمرو بن محصن الله و أثنى عليه و قال أما بعد يا معاوية فإن الدنيا عنك زائلة و إنك راجع إلى الآخرة و إن الله مجازيك بعملك و محاسبك بما قدمت يداك و إنني أنشدك الله ألا تفرق جماعة هذه الأمة و ألا تسفك دماءها بينها فقطع معاوية عليه الكلام و قال فهلا أوصيت صاحبك فقال سبحان الله إن صاحبي لا يوصى إن صاحبي ليس مثلك صاحبي أحق الناس بهذا الأمر في الفضل و الدين و السابقة في الإسلام و القرابة من الرسول قال معاوية فتقول ما ذا قال أدعوك إلى تقوى ربك و إجابة ابن عمك إلى ما يدعوك إليه من الحق فإنه أسلم لك في دينك و خير لك في عاقبة أمرك قال و يطل دم عثمان لا و الرحمن لا أفعل ذلك أبدا .

فذهب سعيد بن قيس يتكلم فبدره شبث بن الربعي فحمد الله و أثنى عليه ثم قال يا معاوية قد فهمت ما رددت على ابن محصن إنه لا يخفى علينا ما تقر و ما تطلب إنك لا تجد شيئا تستغوي به الناس و لا شيئا تستميل به أهواءهم و تستخلص به طاعتهم إلا أن قلت لهم قتل إمامكم مظلوما فهلموا نطلب بدمه فاستجاب لك سفهاء طغام رذال و قد علمنا أنك أبطأت عنه بالنصر و أحببت له القتل لهذه المنزلة التي تطلب و رب مبتغ أمرا و طالب له يحول الله دونه و ربما أوتي المتمني أمنيته و ربما لم يؤتها و و الله ما لك في واحدة منهما خير و الله لئن أخطأك ما ترجو أنك لشر العرب حالا و لئن أصبت ما تتمناه لا تصيبه حتى تستحق صلى النار فاتق الله يا معاوية و دع ما أنت عليه و لا تنازع الأمر أهله .

فحمد معاوية الله و أثنى عليه و قال أما بعد فإن أول ما عرفت به سفهك و خفة حلمك قطعك على هذا الحسيب الشريف سيد قومه منطقه ثم عتبت بعد فيما لا علم لك به و لقد كذبت و لؤمت أيها الأعرابي الجلف الجافي في كل ما وصفت و ذكرت انصرفوا من عندي فإنه ليس بيني و بينكم إلا السيف . و غضب فخرج القوم و شبث يقول أ علينا تهول بالسيف أما و الله لنجعلنه إليك فأتوا عليا ع فأخبروه بالذي كان من قوله و ذلك في شهر ربيع الآخر . قال نصر و خرج قراء أهل العراق و قراء أهل الشام فعسكروا ناحية صفين ثلاثين ألفا .

قال و عسكر علي ع على الماء و عسكر معاوية فوقه على الماء أيضا و مشت القراء فيما بين علي ع و معاوية منهم عبيدة السلماني و علقمة بن قيس النخعي و عبد الله بن عتبة و عامر بن عبد القيس و قد كان في بعض تلك السواحل فانصرف إلى عسكر علي ع فدخلوا على معاوية فقالوا يا معاوية ما الذي تطلب قال أطلب بدم عثمان قالوا ممن تطلب بدم عثمان قال أطلبه من علي قالوا و علي قتله قال نعم هو قتله و آوى قتلته فانصرفوا من عنده فدخلوا على علي ع فقالوا إن معاوية يزعم أنك قتلت عثمان قال اللهم لكذب فيما قال لم أقتله . فرجعوا إلى معاوية فأخبروه فقال لهم إنه إن لم يكن قتله بيده فقد أمر و مالأ فرجعوا إلى علي فقالوا إن معاوية يزعم أنك إن لم تكن قلت بيدك فقد أمرت و مالأت على قتل عثمان فقال اللهم لكذب فيما قال فرجعوا إلى معاوية فقالوا إن عليا يزعم أنه لم يفعل فقال معاوية إن كان صادقا فليقدنا من قتلة عثمان فإنهم في عسكره و جنده و أصحابه و عضده فرجعوا إلى علي ع فقالوا إن معاوية يقول لك إن كنت صادقا فادفع إلينا قتلة عثمان أو مكنا منهم فقال لهم إن القوم تأولوا عليه القرآن و وقعت الفرقة فقتلوه في سلطانه و ليس على ضربهم قود فخصم علي معاوية .

قلت على ضربهم هاهنا على مثلهم يقال زيد ضرب عمرو و من ضربه أي مثله و من صنفه و لا أدري لم عدل ع عن الحجة بما هو أوضح من هذا الكلام و هو أن يقول إن الذين باشروا قتله بأيديهم كانوا اثنين و هما قتيرة بن وهب و سودان بن حمران و كلاهما قتل يوم الدار قتلهما عبيد عثمان و الباقون الذين هم جندي و عضدي كما تزعمون لم يقتلوا بأيديهم و إنما أغروا به و حصروه و أجلبوا عليه و هجموا على داره كمحمد بن أبي بكر و الأشتر و عمرو بن الحمق و غيرهم و ليس على مثل هؤلاء قود . قال نصر فقال لهم معاوية إن كان الأمر كما تزعمون فلم ابتز الأمر دوننا على غير مشورة منا و لا ممن هاهنا معنا فقال علي ع إن الناس تبع المهاجرين و الأنصار و هم شهود للمسلمين في البلاد على ولاتهم و أمراء دينهم فرضوا بي و بايعوني و لست أستحل أن أدع ضرب معاوية يحكم بيده على الأمة و يركبهم و يشق عصاهم . فرجعوا إلى معاوية فأخبروه بذلك فقال ليس كما يقول فما بال من هاهنا من المهاجرين و الأنصار لم يدخلوا في هذا الأمر و يؤامروا فيه . فانصرفوا إلى علي ع فأخبروه بقوله فقال ويحكم هذا للبدريين دون الصحابة ليس في الأرض بدري إلا و قد بايعني و هو معي أو قد قام و رضي فلا يغرنكم معاوية من أنفسكم و دينكم . قال نصر فتراسلوا بذلك ثلاثة أشهر ربيع الآخر و جماديين و هم مع ذلك يفزعون الفزعة فيما بينهما فيزحف بعضهم إلى بعض و تحجز القراء بينهم . قال فزعوا في ثلاثة أشهر خمسا و ثمانين فزعة كل فزعة يزحف بعضهم إلى بعض و تحجز القراء بينهم لا يكون بينهم قتال . قال نصر و خرج أبو أمامة الباهلي و أبو الدرداء فدخلا على معاوية و كانا معه فقالا يا معاوية علام تقاتل هذا الرجل فو الله لهو أقدم منك إسلاما و أحق بهذاالأمر و أقرب من رسول الله ص فعلام تقاتله فقال أقاتله على دم عثمان و إنه آوى قتلته فقولوا له فليقدنا من قتلته و أنا أول من بايعه من أهل الشام . فانطلقوا إلى علي ع فأخبروه بقول معاوية فقال إنما يطلب الذين ترون فخرج عشرون ألفا أو أكثر متسربلين الحديد لا يرى منهم إلا الحدق فقالوا كلنا قتله فإن شاءوا فليروموا ذلك منا فرجع أبو أمامة و أبو الدرداء فلم يشهدا شيئا من القتال . قال نصر حتى إذا كان رجب و خشي معاوية أن يتابع القراء عليا ع أخذ في المكر و أخذ يحتال للقراء لكيما يحجموا و يكفوا حتى ينظروا . قال فكتب في سهم من عبد الله الناصح إني أخبركم أن معاوية يريد أن يفجر عليكم الفرات فيغرقكم فخذوا حذركم ثم رمى بالسهم في عسكر علي ع فوقع السهم في يد رجل فقرأه ثم أقرأه صاحبه فلما قرأه و قرأته الناس و أقرأه من أقبل و أدبر قالوا هذا أخ لنا ناصح كتب إليكم يخبركم بما أراد معاوية فلم يزل السهم يقرأ و يرتفع حتى رفع إلى علي ع و قد بعث معاوية مائتي رجل من العملة إلى عاقول من النهر بأيديهم المرور و الزبل يحفرون فيها بحيال عسكر علي ع فقال علي ع ويحكم إن الذي يعالج معاوية لا يستقيم له و لا يقوى عليه إنما يريد أن يزيلكم عن مكانكم فانتهوا عن ذلك فقالوا له لا ندعهم و الله يحفرون فقال علي ع لا تكونوا ضعفى ويحكم لا تغلبوني على رأيي فقالوا و الله لنرتحلن فإن شئت فارتحل و إن شئت فأقم فارتحلوا و صعدوا بعسكرهم مليا و ارتحل علي ع في أخريات الناس و هو يقول

  • فلو أني أطعت عصمت قوميإلى ركن اليمامة أو شمام
  • و لكني متى أبرمت أمرامنيت بخلف آراء الطغام

قال و ارتحل معاوية حتى نزل معسكر علي ع الذي كان فيه فدعا علي ع الأشتر فقال أ لم تغلبني على رأيي أنت و الأشعث فدونكما فقال الأشعث أنا أكفيك يا أمير المؤمنين سأداوي ما أفسدت اليوم من ذلك فجمع كندة فقال لهم يا معشر كندة لا تفضحوني اليوم و لا تخزوني فإني إنما أقارع بكم أهل الشام فخرجوا معه رجاله يمشون و بيده رمح له يلقيه على الأرض و يقول امشوا قيد رمحي هذا فيمشون فلم يزل يقيس لهم الأرض برمحه و يمشون معه رجاله حتى لقي معاوية وسط بني سليم واقفا على الماء و قد جاءه أداني عسكره فاقتتلوا قتالا شديدا على الماء ساعة و انتهى أوائل أهل العراق فنزلوا و أقبل الأشتر في خيل من أهل العراق فحمل على معاوية و الأشعث يحارب في ناحية أخرى فانحاز معاوية في بني سليم فرد وجوه إبله قدر ثلاثة فراسخ ثم نزل و وضع أهل الشام أثقالهم و الأشعث يهدر و يقول أرضيتك يا أمير المؤمنين ثم تمثل بقول طرفة بن العبد

  • ففداء لبني سعد علىما أصاب الناس من خير و شر
  • ما أقلت قدماي إنهم نعم الساعون في الحي الشطر
  • و لقد كنت عليكم عاتبافعقبتم بذنوب غير مر
  • كنت فيكم كالمغطى رأسهفانجلى اليوم قناعي و خمر
  • سادرا أحسب غيي رشدافتناهيت و قد صابت بقر

و قال الأشتر يا أمير المؤمنين قد غلب الله لك على الماء فقال علي ع أنتما كما قال الشاعر

  • تلاقين قيسا و أشياعهفيوقد للحرب نارا فنارا
  • أخو الحرب إن لقحت بازلاسما للعلا و أجل الخطارا

قال نصر فكان كل واحد من علي و معاوية يخرج الرجل الشريف في جماعة فيقاتل مثله و كانوا يكرهون أن يتزاحفوا بجميع الفيلق مخافة الاستئصال و الهلاك فاقتتل الناس ذا الحجة كله فلما انقضى تداعوا إلى أن يكف بعضهم عن بعض إلى أن ينقضي المحرم لعل الله أن يجري صلحا أو إجماعا فكف الناس في المحرم بعضهم عن بعض . قال نصر حدثنا عمر بن سعد عن أبي المجاهد عن المحل بن خليفة قال لما توادعوا في المحرم اختلفت الرسل فيما بين الرجلين رجاء الصلح فأرسل علي ع إلى معاوية عدي بن حاتم الطائي و شبث بن ربعي التميمي و يزيد بن قيس و زياد بن خصفة فلما دخلوا عليه حمد الله تعالى عدي بن حاتم الطائي و أثنى عليه ثم قال أما بعد فإنا أتيناك لندعوك إلى أمر يجمع الله فيه كلمتنا و أمتنا و يحقن به دماءالمسلمين ندعوك إلى أفضل الناس سابقة و أحسنهم في الإسلام آثارا و قد اجتمع إليه الناس و قد أرشدهم الله بالذي رأوا و أتوا فلم يبق أحد غيرك و غير من معك فانته يا معاوية من قبل أن يصيبك الله و أصحابك بمثل يوم الجمل . فقال له معاوية كأنك إنما جئت مهددا و لم تأت مصلحا هيهات يا عدي إني لابن حرب ما يقعقع لي بالشنان أما و الله إنك من المجلبين على عثمان و إنك لمن قتلته و إني لأرجو أن تكون ممن يقتله الله . فقال له شبث بن ربعي و زياد بن خصفة و تنازعا كلاما واحدا أتيناك فيما يصلحنا و إياك فأقبلت تضرب لنا الأمثال دع ما لا ينفع من القول و الفعل و أجبنا فيما يعمنا و إياك نفعه .

و تكلم يزيد بن قيس الأرحبي فقال إنا لم نأتك إلا لنبلغك ما بعثنا به إليك و لنؤدي عنك ما سمعنا منك و لم ندع أن ننصح لك و أن نذكر ما ظننا أن لنا عليك به حجة أو أنه راجع بك إلى الألفة و الجماعة إن صاحبنا من قد عرفت و عرف المسلمون فضله و لا أظنه يخفى عليك إن أهل الدين و الفضل لا يعدلونك بعلي و لا يميلون بينك و بينه فاتق الله يا معاوية و لا تخالف عليا فإنا و الله ما رأينا رجلا قط أعمل بالتقوى و لا أزهد في الدنيا و لا أجمع لخصال الخير كلها منه . فحمد الله معاوية و أثنى عليه و قال أما بعد فإنكم دعوتم إلى الجماعة و الطاعة فأما الجماعة التي دعوتم إليها فنعما هي و أما الطاعة لصاحبكم فإنا لا نراها إن صاحبكم قتل خليفتنا و فرق جماعتنا و آوى ثأرنا و قتلتنا و صاحبكم يزعم أنه لم يقتله فنحن لا نرد ذلك عليه أ رأيتم قتلة صاحبنا أ لستم تعلمون أنهم أصحاب صاحبكم فليدفعهم إلينا فلنقتلهم به و نحن نجيبكم إلى الطاعة و الجماعة . فقال له شبث بن ربعي أ يسرك بالله يا معاوية إن أمكنت من عمار بن ياسر فقتلته قال و ما يمنعني من ذلك و الله لو أمكنني صاحبكم من ابن سمية ما قتلته بعثمان و لكني كنت أقتله بنائل مولى عثمان . فقال شبث و إله السماء ما عدلت معدلا و لا و الذي لا إله إلا هو لا تصل إلى قتل ابن ياسر حتى تندر الهام عن كواهل الرجال و تضيق الأرض الفضاء عليك برحبها . فقال معاوية إنه إذا كان ذلك كانت عليك أضيق . ثم رجع القوم عن معاوية فبعث إلى زياد بن خصفة من بينهم فأدخل عليه فحمد معاوية الله و أثنى عليه ثم قال أما بعد يا أخا ربيعة فإن عليا قطع أرحامنا و قتل إمامنا و آوى قتلة صاحبنا و إني أسألك النصرة بأسرتك و عشيرتك و لك علي عهد الله و ميثاقه إذا ظهرت أن أوليك أي المصرين أحببت . قال أبو المجاهد فسمعت زياد بن خصفة يحدث بهذا الحديث . قال فلما قضى معاوية كلامه حمدت الله و أثنيت عليه ثم قلت أما بعد فإني لعلى بينة من ربي و بما أنعم علي فلن أكون ظهيرا للمجرمين ثم قمت . فقال معاوية لعمرو بن العاص و كان إلى جانبه ما لهم عضبهم الله ما قلبهم إلا قلب رجل واحد . قال نصر و حدثنا سليمان بن أبي راشد عن عبد الرحمن بن عبيد أبي الكنود قال بعث معاوية حبيب بن مسلمة الفهري إلى علي بن أبي طالب ع و بعث معه شرحبيل بن السمط و معن بن يزيد بن الأخنس السلمي فدخلوا على علي ع فتكلم حبيب بن مسلمة فحمد الله و أثنى عليه و قال أما بعد فإن عثمان بن عفان كان خليفة مهديا يعمل بكتاب الله و يثيب إلى أمر الله فاستسقلتم حياته و استبطأتم وفاته فعدوتم عليه فقتلتموه فادفع إلينا قتلة عثمان نقتلهم به فإن قلت إنك لم تقتله فاعتزل أمر الناس فيكون أمرهم هذا شورى بينهم يولي الناس أمرهم من أجمع عليه رأيهم . فقال له علي و ما أنت لا أم لك و الولاية و العزل و الدخول في هذا الأمر اسكت فإنك لست هناك و لا بأهل لذاك فقام حبيب بن مسلمة و قال أما و الله لتريني حيث تكره فقال له ع و ما أنت و لو أجلبت بخيلك و رجلك اذهب فصوب و صعد ما بدا لك فلا أبقى الله عليك إن أبقيت . فقال شرحبيل بن السمط إن كلمتك فلعمري ما كلامي لك إلا نحو كلام صاحبي فهل لي عندك جواب غير الجواب الذي أجبته به فقال نعم قال فقله

فحمد الله علي ع و أثنى عليه ثم قال أما بعد فإن الله سبحانه بعث محمدا ص فأنقذ به من الضلالة و نعش به من الهلكة و جمع به بعد الفرقة ثم قبضه الله إليه و قد أدى ما عليه فاستخلف الناس أبا بكر ثم استخلف أبو بكر عمر فأحسنا السيرة و عدلا في الأمة و وجدناعليهما أن توليا الأمر دوننا و نحن آل الرسول و أحق بالأمر فغفرنا ذلك لهما ثم ولي أمر الناس عثمان فعمل بأشياء عابها الناس عليه فسار إليه ناس فقتلوه ثم أتاني الناس و أنا معتزل أمرهم فقالوا لي بايع فأبيت عليهم فقالوا لي بايع فإن الأمة لا ترضى إلا بك و إنا نخاف إن لم تفعل أن يفترق الناس فبايعتهم فلم يرعني إلا شقاق رجلين قد بايعا و خلاف معاوية إياي الذي لم يجعل الله له سابقة في الدين و لا سلف صدق في الإسلام طليق ابن طليق و حزب من الأحزاب لم يزل لله و لرسوله و للمسلمين عدوا هو و أبوه حتى دخلا في الإسلام كارهين مكرهين فيا عجبا لكم و لإجلابكم معه و انقيادكم له و تدعون آل بيت نبيكم الذين لا ينبغي لكم شقاقهم و لا خلافهم و لا تعدلوا بهم أحدا من الناس إني أدعوكم إلى كتاب ربكم و سنة نبيكم و إماتة الباطل و إحياء معالم الدين أقول قولي هذا و أستغفر الله لنا و لكل مؤمن و مؤمنة و مسلم و مسلمة

فقال له شرحبيل و معن بن يزيد أ تشهد أن عثمان قتل مظلوما فقال لهما إني لا أقول ذلك قالا فمن لم يشهد أن عثمان قتل مظلوما فنحن برآء منه ثم قاما فانصرفا .

فقال علي ع إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ وَ ما أَنْتَ بِهادِي الْعُمْيِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ يُؤْمِنُ بِآياتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ ثم أقبل على أصحابه فقال لا يكن هؤلاء في ضلالتهم بأولى بالجد منكم في حقكم و طاعة إمامكم

ثم مكث الناس متوادعين إلى انسلاخ المحرم فلما انسلخ المحرم و استقبل الناس صفرا من سنة سبع و ثلاثين بعث علي ع نفرا من أصحابه حتى إذا كانوامن معسكر معاوية بحيث يسمعونهم الصوت قام مرثد بن الحارث الجشمي فنادى عند غروب الشمس يا أهل الشام إن أمير المؤمنين عليا و أصحاب رسول الله ص يقولون لكم إنا لم نكف عنكم شكا في أمركم و لا إبقاء عليكم و إنما كففنا عنكم لخروج المحرم و قد انسلخ و إنا قد نبذنا إليكم على سواء إن الله لا يحب الخائنين . قال فتحاجز الناس و ثاروا إلى أمرائهم . قال نصر فأما رواية عمرو بن شمر عن جابر عن أبي الزبير أن نداء مرثد بن الحارث الجشمي كانت صورته يا أهل الشام ألا إن أمير المؤمنين يقول لكم إني قد استدمتكم و استأنيت بكم لتراجعوا الحق و تثوبوا إليه و احتججت عليكم بكتاب الله و دعوتكم إليه فلم تتناهوا عن طغيان و لم تجيبوا إلى حق و إني قد نبذت إليكم على سواء إن الله لا يحب الخائنين . قال فثار الناس إلى أمرائهم و رؤسائهم . قال نصر و خرج معاوية و عمرو بن العاص يكتبان الكتائب و يعبيان العساكر و أوقدوا النيران و جاءوا بالشموع و بات علي ع تلك الليلة كلها يعبئ الناس و يكتب الكتائب و يدور في الناس و يحرضهم .

قال نصر حدثنا عمر بن سعد بإسناده عن عبد الله بن جندب عن أبيه أن عليا ع كان يأمرنا في كل موطن لقينا معه عدوه فيقول لا تقاتلوا القوم حتى يبدءوكم فهي حجة أخرى لكم عليهم فإذا قاتلتموهم فهزمتموهم فلا تقتلوا مدبرا و لا تجهزوا على جريح و لا تكشفوا عورة و لا تمثلوا بقتيل فإذا وصلتم إلى رحال القوم فلا تهتكوا سترا و لا تدخلوا دارا إلا بإذن و لا تأخذوا شيئا من أموالهم إلا ما وجدتم في عسكرهم و لا تهيجوا امرأة و إن شتمن أعراضكم و تناولن أمراءكم و صلحاءكم فإنهن ضعاف القوى و الأنفس و العقول و لقد كنا و إنا لنؤمر بالكف عنهن و هن مشركات و إن كان الرجل ليتناول المرأة في الجاهلية بالهراوة أو الحديد فيعير بها عقبه من بعده

قال نصر و حدثنا عمر بن سعد عن إسماعيل بن يزيد يعني ابن أبي خالد عن أبي صادق أن عليا ع حرض الناس في حروبه فقال عباد الله اتقوا الله و غضوا أبصاركم و اخفضوا الأصوات و أقلوا الكلام و وطنوا أنفسكم على المنازلة و المجاولة و المبارزة و المعانقة و فَاثْبُتُوا وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ اللهم ألهمهم الصبر و أنزل عليهم النصر و أعظم لهم الأجر

. قال نصر و كان ترتيب عسكر علي ع بموجب ما رواه لنا عمرو بن شمر عن جابر عن محمد بن علي و زيد بن حسن و محمد بن عبد المطلب أنه جعل على الخيل عمار بن ياسر و على الرجالة عبد الله بن بديل بن ورقاء الخزاعي و دفع اللواءإلى هاشم بن عتبة بن أبي وقاص الزهري و جعل على الميمنة الأشعث بن قيس و على الميسرة عبد الله بن العباس و جعل على رجالة الميمنة سليمان بن صرد الخزاعي و على رجالة الميسرة الحارث بن مرة العبدي و جعل القلب مضر الكوفة و البصرة و جعل على ميمنة القلب اليمن و على ميسرته ربيعة و عقد ألوية القبائل فأعطاها قوما منهم بأعيانهم و جعلهم رؤساءهم و أمراءهم و جعل على قريش و أسد و كنانة عبد الله بن عباس و على كندة حجر بن عدي الكندي و على بكر البصرة الحصين بن المنذر الرقاشي و على تميم البصرة الأحنف بن قيس و على خزاعة عمرو بن الحمق و على بكر الكوفة نعيم بن هبيرة و على سعد البصرة و ربابها جارية بن قدامة السعدي و على بجيلة رفاعة بن شداد و على ذهل الكوفة رويما الشيباني أو يزيد بن رويم و على عمرو البصرة و حنظلتها أعين بن ضبيعة و على قضاعة و طيئ عدي بن حاتم الطائي و على لهازم الكوفة عبد الله بن حجل العجلي و على تميم الكوفة عمير بن عطارد و على الأزد و اليمن جندب بن زهير و على ذهل البصرة خالد بن المعمر السدوسي و على عمرو الكوفة و حنظلتها شبث بن ربعي و على همدان سعيد بن قيس و على لهازم البصرة حريث بن جابر الجعفي و على سعد الكوفة و ربابها الطفيل أبا صريمة و على مذحج الأشتر بن الحارث النخعي و على عبد القيس الكوفة صعصعة بن صوحان و على عبد القيس البصرة عمرو بن حنظلة و على قيس الكوفة عبد الله بن الطفيل البكائي و على قريش البصرة الحارث بن نوفل الهاشمي و على قيس البصرة قبيصة بن شداد الهلالي و على اللفيف من القواصي القاسم بن حنظلة الجهني .

و أما معاوية فاستعمل على الخيل عبيد الله بن عمر بن الخطاب و على الرجالة مسلم بن عقبة المري و جعل على الميمنة عبد الله بن عمرو بن العاص و على الميسرة حبيب بن مسلمة الفهري و أعطى اللواء عبد الرحمن بن خالد بن الوليد و جعل على أهل دمشق و هم القلب الضحاك بن قيس الفهري و على أهل حمص و هم الميمنة ذا الكلاع الحميري و على أهل قنسرين و هم في الميمنة أيضا زفر بن الحارث الكلابي و على أهل الأردن و هم الميسرة سفيان بن عمرو أبا الأعور السلمي و على أهل فلسطين و هم في الميسرة أيضا مسلمة بن مخلد و على رجالة أهل دمشق بسر بن أبي أرطاة العامري بن لؤي بن غالب و على رجالة أهل حمص حوشبا ذا ظليم و على رجالة قيس طريف بن حابس الألهاني و على رجالة الأردن عبد الرحمن بن قيس القيني و على رجالة أهل فلسطين الحارث بن خالد الأزدي و على رجالة قيس دمشق همام بن قبيصة و على قضاعة حمص و إيادها بلال بن أبي هبيرة الأزدي و حاتم بن المعتمر الباهلي و على رجالة الميمنة حابس بن سعيد الطائي و على قضاعة دمشق حسان بن بحدل الكلبي و على قضاعة عباد بن يزيد الكلبي و على كندة دمشق حسان بن حوي السكسكي و على كندة حمص يزيد بن هبيرة السكوني و على سائر اليمن يزيد بن أسد البجلي و على حمير و حضرموت اليمان بن غفير و على قضاعة الأردن حبيش بن دلجة القيني و على كنانة فلسطين شريكا الكناني و على مذحج الأردن المخارق بن الحارث الزبيدي و على جذام فلسطين و لخمها ناتل بن قيس الجذامي و على همدان الأردن حمزة بن مالك الهمداني و على الخثعم حمل بن عبد الله الخثعمي و على غسان الأردن يزيد بن الحارث و على جميع القواصي القعقاع بن أبرهة الكلاعي أصيب في المبارزة أول يوم تراءت فيه الفئتان .

قال نصر فأما رواية الشعبي التي رواها عنه إسماعيل بن أبي عميرة فإن علياع بعث على ميمنته عبد الله بن بديل بن ورقاء الخزاعي و على ميسرته عبد الله بن العباس و على خيل الكوفة الأشتر و على البصرة سهل بن حنيف و على رجالة الكوفة عمار بن ياسر و على رجالة أهل البصرة قيس بن سعد كان قد أقبل من مصر إلى صفين و جعل معه هاشم بن عتبة و جعل مسعود بن فدكي التميمي على قراء أهل البصرة و أما قراء أهل الكوفة فصاروا إلى عبد الله بن بديل و عمار بن ياسر . قال نصر و أما ترتيب عسكر الشام فيما رواه لنا عمر بن سعد عن عبد الرحمن بن يزيد بن جابر عن القاسم مولى يزيد بن معاوية فإن معاوية بعث على ميمنته ذا الكلاع و على ميسرته حبيب بن مسلمة الفهري و على مقدمته من يوم أقبل من دمشق أبا الأعور السلمي و كان على خيل دمشق كلها عمرو بن العاص و معه خيول أهل الشام بأسرها و جعل مسلم بن عقبة المري على رجالة دمشق و الضحاك بن قيس على سائر الرجالة بعد . قال نصر و تبايع رجال من أهل الشام على الموت و تحالفوا عليه و عقلوا أنفسهم بالعمائم و كانوا صفوفا خمسة معقلين كانوا يخرجون فيصطفون أحد عشر صفا و يخرج أهل العراق فيصطفون أحد عشر صفا أيضا . قال نصر فخرجوا أول يوم من صفر من سنة سبع و ثلاثين و هو يوم الأربعاء فاقتتلوا و على من خرج يومئذ من أهل الكوفة الأشتر و على أهل الشام حبيب بن مسلمة فاقتتلوا قتالا شديدا جل النهار ثم تراجعوا و قد انتصف بعضهم من بعض ثم خرج في اليوم الثاني هاشم بن عتبة في خيل و رجال حسن عددها و عدتها فخرج إليه من أهل الشام أبو الأعور السلمي فاقتتلوا يومهم ذلك تحمل الخيل على الخيل و الرجال على الرجال . ثم انصرفوا و قد صبر القوم بعضهم لبعض و خرج في اليوم الثالث عمار بن ياسر و خرج إليه عمرو بن العاص فاقتتل الناس كأشد قتال كان و جعل عمار يقول يا أهل الشام أ تريدون أن تنظروا إلى من عادى الله و رسوله و جاهدهما و بغى على المسلمين و ظاهر المشركين فلما أراد الله أن يظهر دينه و ينصر رسوله أتى إلى النبي ص فأسلم و هو و الله فيما يرى راهب غير راغب ثم قبض الله رسوله و إنا و الله لنعرفه بعداوة المسلم و مودة المجرم ألا و إنه معاوية فقاتلوه و العنوه فإنه ممن يطفئ نور الله و يظاهر أعداء الله . قال و كان مع عمار زياد بن النضر على الخيل فأمره أن يحمل في الخيل فحمل فصبروا له و شد عمار في الرجالة فأزال عمرو بن العاص عن موقفه و بارز يومئذ زياد بن النضر أخا له من بني عامر يعرف بمعاوية بن عمرو العقيلي و أمهما هند الزبيدية فانصرف كل واحد منهما عن صاحبه بعد المبارزة سالما و رجع الناس يومهم ذلك .

قال نصر و حدثني أبو عبد الرحمن المسعودي قال حدثني يونس بن الأرقم عمن حدثه من شيوخ بكر بن وائل قال كنا مع علي ع بصفين فرفع عمرو بن العاص شقة خميصة سوداء في رأس رمح فقال ناس هذا لواء عقده له رسول الله ص فلم يزالوا يتحدثون حتى وصل ذلك إلى علي ع فقال أ تدرون ما أمر هذا اللواء إن عدو الله عمرا أخرج له رسول الله ص هذه الشقة فقال من يأخذها بما فيها فقال عمرو و ما فيها يا رسول الله قال فيها ألا تقاتل بها مسلما و لا تقربها من كافر فأخذها فقد و الله قربها من المشركين و قاتل بها اليوم المسلمين و الذي فلق الحبة و برأ النسمة ما أسلموا و لكنهم استسلموا و أسروا الكفر فلما وجدوا عليه أعوانا أظهروه

و روى نصر عن أبي عبد الرحمن المسعودي عن يونس بن الأرقم عن عوف بن عبد الله عن عمرو بن هند البجلي عن أبيه قال لما نظر علي ع إلى رايات معاوية و أهل الشام قال و الذي فلق الحبة و برأ النسمة ما أسلموا و لكن استسلموا و أسروا الكفر فلما وجدوا عليه أعوانا رجعوا إلى عداوتهم لنا إلا أنهم لم يتركوا الصلاة

و روى نصر عن عبد العزيز بن سياه عن حبيب بن أبي ثابت قال لما كان قتال صفين قال رجل لعمار يا أبا اليقظان أ لم يقل رسول الله ص قاتلوا الناس حتى يسلموا فإذا أسلموا عصموا مني دماءهم و أموالهم قال بلى و لكن و الله ما أسلموا و لكن استسلموا و أسروا الكفر حتى وجدوا عليه أعوانا

. و روى نصر عن عبد العزيز عن حبيب بن أبي ثابت عن منذر الثوري قال قال محمد بن الحنفية لما أتاهم رسول الله ص من أعلى الوادي و من أسفله و ملأ الأودية كتائب يعني يوم فتح مكة استسلموا حتى وجدوا أعوانا .

و روى نصر عن الحكم بن ظهير عن إسماعيل عن الحسن قال و حدثنا الحكم أيضا عن عاصم بن أبي النجود عن زر بن حبيش عن عبد الله بن مسعود قال قال رسول الله ص إذا رأيتم معاوية بن أبي سفيان يخطب على منبري فاضربوا عنقه

فقال الحسن فو الله ما فعلوا و لا أفلحوا

شرح نهج البلاغه منظوم

و من كلام لّه عليه السّلام و قد استبطا اصحابه اذنه لهم فى القتال بصفّين:

امّا قولكم: ا كلّ ذلك كراهيّة الموت فو اللّه ما ابالى دخلت الى الموت او خرج الموت الىّ. و امّا قولكم: شكّا فى اهل الشّام، فو اللّه ما دفعت الحرب يوما إلّا و انا اطمع ان تلحق بى طائفة فتهتدى بى، و تعشو الى ضوئى، و ذلك احبّ الىّ من ان اقتلها على ضلالها، و ان كانت تبوء باثامها:

ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است هنگامى كه ياران گمان كردند حضرت در جنگ با شاميان كندى و درنگى دارد (زيرا پس از اين كه شريعه فرات بتصرّف آن حضرت در آمده و ياران معاويه را از برگرفتن آب مانع نيامد و چند روزى كار جنگ بمماطله برگذار شد بعضى گفتند شايدحضرت هراسى از كشته شدن دارد پاره ديگر گفتند شايد در وجوب جنگ وجوب جنگ با آنان مردّد است لذا حضرت فرمودند: امّا اين سخن شما كه آيا تا اين اندازه، درنگ در كار جنگ براى آنست كه من باكى از مرگ دارم (سخنى است پوچ و حرفيست سخت بيجا براى آنكه) بخدا سوگند من ابدا بيمناك از اين نيستم كه يا من بر مرگ در آيم يا اين كه مرگ مرا درربايد و حرف ديگرتان در اين كه (گمان مى كنيد) در جنگ با اهل شام گرد شكّ و ترديدى گشته ام (آنهم چنين نيست) بخدا سوگند من هيچ روزى دست از كار پيكار نكشيدم جز اين كه انتظار داشتم گروهى از شاميان بمن پيوسته و هدايت شوند و چشم كم نور خود را بنورم روشن كنند و اين در نزد من محبوب تر از اين است كه آنها را در حال گمراهى بكشم اگر چه (عاقبت وخيم اين كار و محشر و) بازگشت گناه آن بر خودشان است (با اين وصف من موظّفم تا مى توانم مبادرت بخونريزى نكرده و حجّت را بر خصم تمام كنم).

نظم

  • گمان كردند چون ياران بصفّينكه باشد كند در جنگ آن شه دين
  • شده قلبش دچار شكّ و ترديدكه بايد صلح كردن يا كه جنگيد
  • يكى شخص اين سخنها را بشه گفتبتندى شه در پاسخ چنين سفت
  • بحق سوگند كه نبود مرا باك كه افتم كشته در اين دشت و اين خاك
  • ببحر مرگ خواهانم كز اخلاصنهنگ آسا شناور گشت غوّاص
  • ز دشت جنگ نبود باك هيچم كه بازوى دليران را به پيچم
  • بجانم گرز دشمن آتش آيدپذيرايش چو آب استم خوش آيد
  • كنيد اين گفته را از لوح دل حكّ كه در دشمن كشى دارد دلم شكّ
  • درنگم بهر آن شد كز غوايترسند اين مردمان اندر هدايت
  • مگر پيدا شود رسم و ره حق بمن اين ناحقان گردند ملحق
  • مگر خفّاشها با چشم كم نورضياء و نور من بينند از دور
  • از اين تيره دلى بيرون بيايندهدايت گشته سوى من گرايند
  • اگر راه هدايت قوم گمراهبجويند و شناسند آن ره از چاه
  • هزاران بار نزد من نكوتركه تيغ از خونشان سازم نكوتر
  • و گرنه زود باشد در قيامتشوند اينان گرفتار ندامت
  • خميده پشت از بار گناهان شوند از سرنگون در چاه نيران

این موضوعات را نیز بررسی کنید:

جدیدترین ها در این موضوع

No image

خطبه 236 نهج البلاغه : ياد مشكلات هجرت

خطبه 236 نهج البلاغه موضوع "ياد مشكلات هجرت" را مطرح می کند.
No image

خطبه 237 نهج البلاغه : سفارش به نيكوكارى

خطبه 237 نهج البلاغه موضوع "سفارش به نيكوكارى" را بررسی می کند.
No image

خطبه 238 نهج البلاغه بخش 1 : وصف شاميان

خطبه 238 نهج البلاغه بخش 1 موضوع "وصف شاميان" را مطرح می کند.
No image

خطبه 240 نهج البلاغه : نكوهش از موضع گيرى‏ هاى نارواى عثمان

خطبه 240 نهج البلاغه موضوع "نكوهش از موضع گيرى‏ هاى نارواى عثمان" را بررسی می کند.
No image

خطبه 241 نهج البلاغه : تشويق براى جهاد

خطبه 241 نهج البلاغه به موضوع "تشويق براى جهاد" می پردازد.
Powered by TayaCMS